

چند سال پیش مقاله ای تنظیم کرد تحت عنوان ترس در کودکان برای خودم خیلی جالب بود که بدانم چگونه با یک کودک برخورد کنم.
اغلب ما فکر می کنیم اگر به کودک هنگام ترس بی محلی کنیم و به ترس او اهمیت ندهیم خودبه خود این ترس برطرف می شود ، یا گاهی اوقات کودک پس از ابراز ترس، کودک توسط پدر، مادر یا خواهر و برادر بزرگتر مورد تمسخر قرار می گیرد. و پس از این که او اینگونه برخورد ها را می بیند تصمیم به عدم ابراز ترس می گیرد تا مورد تمسخر دیگران قرار نگیرد، در حالی که این ترس هنوز در او هست و روز به روز هم بدتر می شود چون درمان نشده، فقط سرکوب شده .
معمولاً به مادران پیش نهاد می شود، زمانی که با ترس کودک از تاریکی مواجه می شوند او را در اتاق تاریک تنها نگذارند تا خودش با تنهایی کنار بیاید و یا برای جلوگیری از ترس ، او را به اتاق خواب خود نبرند بگذارند کودک در اتاق خودش باشد ولی کم کم ترس را در درون او از بین ببرند .
مادر می تواند شب کودک را به اتاق ببرد یک تکه نخ بلد به دست او بدهد در حالی که سر دیگر نخ در دستان خود اوست و به فرزندش یادآور شود که مادر پشت در اتاق مراقب اوست . در این حالت هرگاه احساس ترس کند با تکان دادن نخ می تواند مادر خود را مطاع سازد و مادر را همیشه در کنار خود احساس کند . گاهاً در چند روز اول کودک با تکان دادن نخ مادر را صدا می زند و پس از آن چون ایمان دارد که مادر همیشه مراقب اوست و او هیچگاه تنها نیست با آرامش خواهد خوابید .
این نمومه ای از ترس کودکان است، برای عده ای ترس در کودکان طبیعی است ولی زمانی که یک انسان بالغ از ترس سخن می گوید برایشان تعجب انگیز است. این در حالی است که بزرگتر ها هم گاه از مسائل کوچک می ترسند و مغابله با این گهگاه سخت تر است.
ترس از کنکور ترسی است که در اغلب 18 ساله های ما هست و این هم با سرکوب دیگران مواجه می شود و زمانی که آنان از ترس خود با والدین صحبت می کنند از آنها می شنوند که :”اگه خونده باشی نمی ترسی” و این ترس را در آنها بیشتر می کند.
ترس خیلی سخته حالا در هر سن و سالی که باشه زیاد فرقی نداره
